الشيخ عباس القمي ( مترجم : راشدى )
71
كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيره و صفات پيامبر اعظم ص ) ( فارسى )
آنها پذيرفتند و دستورات او را انجام دادند . پس از چند لحظهاى ، عبد المطّلب به ياران خود گفت : به خدا قسم كه اينچنين نشستن و منتظر مرگ شدن ، از ناتوانى و عجز است . آنها از جايشان بلند شدند و جلوى چشمشان قريشيان به راه افتادند . سپس عبد المطّلب سوار بر مركب شد ، همينكه شتر او از جاى خود حركت كرد ، از زير پاى او آبى گوارا جارى شد كه خود عبد المطّلب و همراهانش تكبير گفتند . از آن آب مقدارى نوشيدند و مشكهاى خود را پر از آب كردند . بعد از آن ، قريشيان از آنها طلب آب كردند و گفتند : به ما آب دهيد كه خداوند شما را سيراب كند . ياران عبد المطّلب گفتند : ما به شما آب نمىدهيم ؛ چون شما به ما آب نداديد . عبد المطّلب به سخنان يارانش توجهى نكرد و گفت : ما نيز همانند آنها شويم ؟ ! سپس قريشيان آمدند و از آن آب نوشيدند و مشكهايشان را از آب پر كردند . قريشيان گفتند : اى عبد المطّلب ، به خدا قسم ! با اين اتفاق ، خداوند تو را بر ما پيروز گرداند و به خدا قسم ! ديگر هيچگاه در مورد زمزم با تو ستيز نخواهيم كرد . همان خدايى كه در چنين سرزمينى به شما آب رساند ، همان خداوند هم سقايت زمزم را به تو سپرده است . براى سقايت زمزم به مكّه بازگرد . همگى ، قبل از آنكه نزد آن زن كاهنه بروند ، به مكّه بازگشتند . عبد المطّلب و يارانش به حفر زمزم مشغول شدند و دو آهوى طلايى را كه قبيله جرهم در آنجا دفن كرده بودند ، همراه با تعدادى شمشير و زره ، پيدا كردند .